جمعه 8/8/88 تولدم بود چون همه 8 بودتصمیم گرفتیم به جای روشن کردن 53 تا شمع، بریم مسافرت. لذا پنجشنبه ساعت 5/2 بعداز ظهر پسرم کیانوش رو از دم دبیرستان برداشتیم و با همسرم مینا، سه تایی بهمسافرت رفتیم و جمعه ساعت حدود 11شب بعد از حدود 1200کیلومتر رانندگی به خونهبرگشتیم. فردا صبح طبق معمول روزهای شنبه، راس 6 صبح ساعت زنگ زد. من به دلیلخستگی دیروز به ورزش صبحگاهی نرفتم و مینا ساعت 5/6 رفت تهران و من هم ساعت 25/7کیانوش رو دم دبیرستانش پیاده کردم و رفتم دانشکده، کلاس و کارهای معمول. ساعت 3بعد ازظهر زنگ زدم خونه، کیانوش تازه آمده بود و احوالپرسی کردیم و گفتم من حدودساعت 6 میام خونه مادر هم تا 6 کلاس داره حدود 8 شب میرسه خونه.
ساعت حدود 15/6 رسیدم خونه، کیانوشچندان سرحال نبود فکر کردم خستگی مسافرت و کلاس امروز و تنهایی چند ساعت خونه.پرسیدم ناهار کی خوردی؟ گفت ساعت 5 چون گرسنه نبودم. کیانوش پرسید تو چطوری؟سرماخوردگیت خوب شد؟ گفتم آره کاملاً خوبم، ولی بو و مزه رو اصلاً احساس نمیکنم.آخه هفتهی گذشته ما به ترتیب کیانوش، مینا و من سرما خوردیم هرکدام به مدت دو روزکه روز اول با آبریزش بود. روز جمعه روز دوم سرماخوردگی من بود که امروز شنبه دیگهاثری ازش نبود.
مینا ساعت 5/8 اومد خونه و شامی آمادهکردیم کیانوش نخورد و من هم چندان اشتهایی نداشتم ولی خوردم. حدود ساعت 10 میناپرسید کیانوش خوابید؟ رفتم اتاقش دیدم آره خوابیده. فکر کردیم چرا نگفت میخوابه؟گذاشتیم پای خستگی و ما هم حدود 5/10 تا 11 بود که خوابیدیم. توی رختخواب مینا گفتحالم خوب نیست، قلبم میگیره، خود من هم چندان احساس خوبی نداشتم مدتی گذشت نمیدونمچقدر؟ خواب و بیدار بودیم که متوجه شدیم کیانوش اومده بره دستشویی. رفت تویدستشویی و بلافاصله صدای افتادن شدید اومد، با عجله خودم رو به دستشویی رساندمدیدم کیانوش افتاده کف دستشویی. بلندش کردم، گفت حالت تهوع داره، مینا هم اومد وخلاصه کیانوش رو رسوندم توی اتاقش، خوابید من هم پهلوش خوابیدم. احساس خوبی نداشتمنمیتونستم حرکت کنم و برم تو اتاق خودمون. ضمناً نگران کیانوش هم بودم. میناازپایین صدا میزد که کیانوش چطوره؟ گفتم بهتره تو بخواب.
آپارتمان ما طبقه چهارم یک ساختماناست که 4 اتاق خواب داره، سمت جنوب 2 اتاق و سمت شمال ساختمان هم 2 اتاق، کیانوششماله و ما هم جنوب خونه. آپارتمان بزرگه و وسط هم 3 تا پله داره. مدتی بعد کیانوشدوباره از خواب پرید و استفراغ کرد من سرم رو بلند کردم نمیتونستم بلند شم،بالاخره به هر صورتی بود سطل آشغال رو از نیم متری آوردم کنار خودمون و گفتم اگهدوباره خواستی استفراغ کنی توی این استفراغ کن. مینا هم داد میزد چی شد؟ بهسختی بلند شدم رفتم بیرون دیدم مینا پایین پلهها افتاده، بلندش کردم، دیدم بیحاله،گفتم چته؟ گفت نمی دونم. نمیتونم بلند شم، چهار دست و پا تا اینجا اومدم، بازصدای استفراغ کیانوش اومد مجدداً خودم رو به اون رسوندم دیدم داره توی سطل آشغالاستفراغ میکنه، سرموگذاشتم روی بالش او و دوباره خوابیدم. مدتی بعد نمیدونم چقدربعد دوباره صدای استفراغ کیانوش و بعد اومدن مینا به صورت چهار دست و پا به اتاقکیانوش و این دفعه سر سه تاییمون از 3 طرف روی بالش کیانوش. دیگه چند باراین حالت تکرار شد یادم نیست ولی فکر میکنم ساعت 5 بود که توی یکی از این حالتهایاستفراغ کردن، کیانوش گفت پدر بوی گاز مییاد پنجره اتاق رو بازکن، یادم اومد کهشومینه رو روشن کردم، بهسختی بلند شدم، پنجرهی اتاق رو باز کردم اومدمبیرون شومینه رو هم بستم و رفتم پایین پنجره روبرو رو هم باز کردم. چون پنجرههاروبرو هستند جریان هوا و سرما رو احساس کردم . برگشتم تو اتاق کیانوش، یک پتوانداختم رو مینا و روی کیانوش هم پتو بود یکی هم انداختم روی خودم. حالا توان حرکتبهتری داشتم. دیگه نفهمیدیم چی شد یک وقت بیدار شدم دیدم ساعت 5/8 صبح است.سر درد بسیار وحشتناکی داشتم مخصوصاً پشت سرم. بلافاصله متوجه شدم که دیشب دچارگازگرفتگی شدهایم. آخه چند سال پیش هم دچار گازگرفتگی شده بودم.
مینا و کیانوش رو صدا کردم کیانوش گفتحالت تهوع شدید داره مینا هم گفت سردرد شدید. بلند شون کردم و لباس پوشیدیم و یکآژانس خبر کردم و خودمون رو رساندیم بهداری. البته من چون سرمایی هستم کلاهموگذاشتم و ماسک هم زدم که سرما نخورم. سوار ماشین شدیم و به راننده گفتم نگران نباشما آنفلوانزا نداریم بلکه دچار گاز گرفتگی شدهایم.
رسیدیم بهداری و رفتیم داخل. خوببهداری محل کار من بود و همه ما رو میشناختند پرسیدن آقای دکتر چیشده؟ بلافاصلهخانم دکتر اومد و پرسید چی شده؟ گفتم دیشب دچار گازگرفتگی شدهایم. گفت اون مهمنیست شما آنفلوانزا دارید. من دیگه از خستگی نمیتونستم بایستم، نشستم روی تخت وتوضیح بیشتری دادم. خانم دکتر رفت از اتاق بیرون و در همان زمان نیز پرستارها وپرسنل و همه ماسکزدن و دستکش به دست کردند. من دیگه از خستگی روی تخت خوابیدم ومینا و کیانوش هم لب یک تخت دیگه نشستند.
خانم دکتر با یک نامه اومد بالای سرمنو گفت الان شما رو اعزام میکنم به بیمارستان، شما حالتون خیلی بده. گفتم خانمدکتر ما سه نفر رو دیشب گاز گرفته ما دو سه روز پیش سرماخوردگی داشتیم. گفت نه اینخیلی خطرناکه و باید اعزام بشین. تب منو گرفتن 8/37 بود گفت نمیشه اطمینان کرد بانوار روی پیشانی تب من رو گرفتند، 40 درجه رو نشون می داد گفت تب تو شدیده بایداعزام بشی. گفتم شاید سردرد شدید باعث گرمای پیشانی من باشد. گفت تب گیر باید 8دقیقه توی دهانت باشه تا اطمینان کنیم. تب گیر رو گذاشتند و بعد از 8 دقیقه باز8/37 رو نشون داد. خلاصه از اون اصرار و از من انکار. بالاخره گفتم من بیمارستاننمیرم. گفت چرا از بیمارستان میترسی؟ گفتم اولاً مشکل فعلی من سردرد وحشتناکناشی از گاز گرفتگی است که شما یک کمی درد منو ساکت کنید تا بعد وضعم بهتره بشهتصمیم بگیرم. گفت به مسوولیت خودت و باید امضاء بدهی و این حرفا. در همین حین یکپزشک دیگه هم اومد تو اتاق و بالاخره بعد از تعارفات معمول قرار شد به من سرم وصلکنن. گفتم من فشارخون دارم و روزی 3 تا کاپتوپریل 25 میخورم.
پرستار اومد سرم به من وصل کنه بادستکش نمیتونست مجبور شد دستکش رو در بیاره. آرام و با حالی افسرده به من گفتآقای دکتر مساله که خودم نیست آخه من بچه کوچیک دارم برای او نگرانم. من یک کمیاحساس ایدزی بهم دست داد ولی حالتهای وحشتناک دیشب و سردرد شدیدی که هنوز همداشتم باز هم خود را گاز گرفته میدونستم تا آنفلوانزایی. خلاصه سرم رو وصل کردن وتا آنجایی که متوجه شدم حداقل 3 تا آمپول هم توش زدن و پرسیدن به پنیسیلین حساسیتنداری؟ گفتم نه. مرتب هم تب و فشار منو چک میکردند. کمی حالم بهتر شد. اونها همگفتن تب و فشارم بهتر شده. خانم دکتر رو صدا کردم و گفتم این دو نفر هم مثل منهستند اونا رو هم معاینه بکن که مینا و کیانوش هم معاینه شدند و آنتیبیوتیک و قرصهایضد سرماخوردگی برای مینا و قرصهای سرماخوردگی برای کیانوش نسخه شد. سرم دوم هم بهمن وصل شد باز تزریق آمپولهایی درون سرم و نهایتاً بهتر شدن حال من و همراه باآنتیبیوتیک اریترومایسین و قرصهای سرماخوردگی و تأکید بسیار شدید که با هیچکستماس نگیرید و هیچکس خونهتون نیاد و شما هم هیچ جا نروید و 2 روز مرخصی برایمدرسهی کیانوش. ساعت 2 تا 3 بعدازظهر به خونه برگشتیم.
حالمون خیلی بهتر بود. چون خطر گازگرفتگی را داشتیم تمام شیرهای گاز رو بستیم و یک سوپ آماده کردیم و خوردیم وخوابیدیم.
یادم نیست چقدر گذشت ولی باز به تدریجحالمون بدتر شد و سردرد و سرگیجهها بیشتر شد کیانوش مرتب میگفت پنجره رو بازکنید که در هر صورت حداقل یک پنجره باز بود. دیگه شب میل چندانی به غذا نداشتیم وبسیار بیحس و خسته بودیم. داروها رو خوردیم و همگی توی اتاق ما در بخش جنوبیخوابیدیم. من سردرد بسیارشدیدی داشتم به صورتی که از شدت درد بلند میشدم لب تختمینشستم. به محض اینکه بلند میشدم کیانوش که پایین تخت ما خوابیده بود میگفتپدر چته؟ حالت خوب نیست؟ مینا هم گاهی بیدار می شد و میگفت از شدت سردرد احساس میکنهتمام مویرگهای سرش داره میترکه و حالت تهوع داره. کیانوش و من چندین بار دستشوییرفتیم و مینا هم یکی دوبار رفت. البته به اصرار کیانوش در تمام مدت شب در هر دودستشویی رو بازگذاشته بودیم و یک پنجره هم باز بود چون کیانوش به بو بسیار حساساست و مرتب میگفت بوی گاز میآید ولی ما به چیزی شک نمیکردیم چون شیر تمامگازهای داخل خونه رو بسته بودیم گرمای خونه هم از طریق شوفاژ تأمین میشد.
بالاخره صبح شد بلند شدیم کمی شیر داغخوردیم یک سری چیزهایی برای خونه نیاز داشتیم به این نتیجه رسیدیم که من نمیتونمبرم بگیرم به یکی از دوستان زنگ زدم گوشی رو بر نداشت (بعداً گفت سر کلاس بودهاست) تصمیم گرفتم خودم برم خرید. مینا و کیانوش میگفتند تو با این حالت نمیتونی.تازه اگه خرید هم بکنی نمیتونی از پلهها بالا بیاری. بالاخره رفتم خرید و میوه وسبزی و گوشت خریدم زمان هم طولانی شد حالم خوب بود وقتی برگشتم خونه همه چیزهاییرو که خریده بودم از پلهها بالا آوردم و خیلی هم سخت نبود.
بازیک سوپ با سبزی تازه آماده کردیم وخوردیم. حال مینا و کیانوش بد بود ولی من بهتر بودم. کیانوش دوباره استفراغهایششروع شد مینا هم بیحال میافتاد. ساعت 5/2 بعد از ظهر به بهداری زنگ زدم. پرستارکه آشنا بود و در جریان بیماری ما بود گفت سریع بیایید یک پزشک خوب داریم. ساعت 3آژانس گرفتیم و به بهداری رفتیم. پزشک معاینه کرد گفت کیانوش بخوابه سرم وصل کنیم.کیانوش که از اتاق بیرون رفت پزشک گفت حال کیانوش خیلی بده و نگران کننده است.تورم شدید در گلو و خلاصه علائم نگران کننده است. گفت حال مینا بهتره و من از اوندو تا بهتر بودم. به مینا هم سرم وصل کردند و در سرم هر دو آمپول ضد تهوع زدند ودو آمپول هم در عضلهی کیانوش تزریق کردند. توی سرم هر دو هم آمپولهای دیگهییزدن و برای هر سه نفر هم نسخه داد که توی این فاصله من رفتم خریدم که باز آنتیبیوتیکو داروهای ضد سرماخوردگی و مولتی ویتامین. دقیقاً همان داروهای قبلی. ضمناً پزشکگفت پس فردا من خودم هستم مجدداً بیائید چون بیماریهای آنفلوانزایی رو باید مرتبمعاینه کرد تا روند بیماری رو بتونیم بررسی کنیم.
یکی از دانشجویان من از وضعیت ما مطلعشده بود و اومد بهداری که ما رو ببینه پزشک و پرستارها گفتند که به ما نزدیک نشه واز دور ما رو ببینه و با تأکید بسیار به او گفتند که خونهی ما نیاید.
خلاصه سرم تمام شد حال ما باز بهتر شدو به خونه برگشتیم و مجدداً تهیهی سوپ. البته این بار سوپ ماهیچه. دوستان و اقوامهم مرتب زنگ میزدند و نگران حال ما بودند که تأکید میکردیم پیش ما نیایند.
دوباره شب شد و حال ما روبه بدتر شدنگذاشت دیگه امشب خیلی وحشتناک بود. من سردرد بسیار شدیدی داشتم. مینا کنار منخوابیده بود ولی به نظر بیهوش بود گاهی دست میزدم ببینم بدنش گرم است؟ بازکیانوش اصرار داشت پنجره رو باز کنیم و در دستشویی رو باز میگذاشت. هر از گاهی هماستفراغ میکرد. مینا گاهی بلند میشد و به صورت آدم آهنی حرکت میکرد، جهتها روتشخیص نمیداد و به جای دستشویی توی اتاق میرفت. من پیش خودم فکر میکردم مریضیما بسیار وحشتناک است و من فردا باید یک تصمیم جدی بگیرم. از شدت سردرد اومدم تویهال روی مبل به حالت نشسته خوابیدم. یک دفعه با صدای وحشتناک افتادن چیزی پریدم.دیدم کیانوش دم دستشویی خورده به تابلوی روی دیوار وهمه چیز ریخته زمین و خودشافتاده زمین. خودم رو به اون رسوندم دیگه چیزی نفهمیدم یک وقت شنیدم کیانوش منوصدا میزنه میگه پدر تو چرا دم دستشویی خوابیدی؟ دوتامون دم دستشویی بیهوش شدهبودیم. بلند شدیم کیانوش رفت توی رختخواب و من هم اومدم توی هال روی مبل به حالتنشسته خوابیدم. یک وقت احساس کردم تمام بدنم خیس شده، از روی صورتم عرقم روجمع می کردم. نمیتونستم بفهمم چی می شه فقط گاهی مینا به حالت آدم آهنی تویخونه حرکت میکرد و کیانوش هم توی دستشویی استفراغ میکرد.....
ادامه مطلب